من رسیده ام غروب تنگ
چشیده ام مستی جنگ
عشقت پراز درد بود
میان شهر دروغ
هوای من دست تو بود
چشمان بی نگاهم
کجا برم کجا برم
به کی بگم حرف دلم
زبس که غم دیده ام
نشسته ام در این غبار
به چشمت من خیره ام
کجای این قصه ام
گل میان هوای سرد پیله بست
اشکهایمان خون در هر دودست
رویای ما کو رویای ما کو
باید که هوشیارم کنی
باید که بیدارت کنم از این هیاهو
۰ زمان مطالعه کمتر از یک دقیقه