از اون شهری که نیستی توش
یکی خورشیدو دزدیده
یکی شکسته تو رویاش
یکی تنهاییشو دیده
کدوم غریبهای این روزا
تو رو از من جدا کرده
کی توی خلوت قلبت
برای خودش جا کرده؟
میخوام برم به دنیایی
که عشقت سهم من باشه
همونجایی که تو هستی
برام میشه وطن باشه
نه ترسی از جداییها
نه سهمم بغض و غم باشه
فقط دستاتو میخوام که
دلیلِ زندگیم باشه
یه جوری داغم از داغت
که میلرزمو و تب دارم
من از این چشمای روشن
جوونیمو طلب دارم
من از این چشمای روشن
یه پل بستم به آینده
تو این دنیای بیارزش
دلم از زندگی کنده
۰ زمان مطالعه کمتر از یک دقیقه